|
میانبری به دریا من از عمق خواب آلود این مرداب به دریا میانبری از واژه خواهم زد
| ||||||
|
حس غریبی است، ناشناخته و مهبم و مرموز ، و حالا تجربه دوباره ام برای تکرار این حس و مرور خاطره اولین نگاه تو، می شود بهترین حادثه عمرم چرا که تو عجیب ترین آرزوی برآورده شده من هستی و زیباترین رویای تعبیر شده ام. سرود امیدوار روزهای تلخ درد و رنجم این است که در حضور مهربان و معصوم تو وحشت تنهایی و درد بی پایانم را گور می سازم. اینک پس از سال هایی که در تداوم رنجی درد آلود چون سده ها و هزاره هایی بی آفتاب گذشته اند، رویارویت ایستاده ام و می بینم که در اعجاز غریب چشمان تو که سرشار از عطوفتی کودکانه و معصوم است، نگاهم که رنج سرگردان رنجخانه چشمانم شده می تواند نیرومندترین ناامیدیها را بشکند و تو را و تنها تو را در تمامیت بی آفتابش تکثیر کند و اینگونه تو می شوی خورشید بی غروب چشمان شبزده من .... خوب می دانم که دریا از آنِ کسی است که ایثار را می داند و باور کرده ام که آبی در محو قطره معنا می یابد و سبز در مرگ دانه ... و چه خوب که می شود این محو شدن را در بالیدن تو تماشا کرد و سبز شدن را در مردانگی بزرگ دستان کوچکت چشید. چه خوب که چون قطره ای حقیر نماندم تا با اندک بازی کودکان نور، هیچ شوم، حالا می توانم به تمامی آب شوم برای تو و همه خود را در سبز شدن و سرافراختنت ببینم. گاه با خود می اندیشم که چقدر دوست داشته شده ام که ایثار را در مادرانگی هایم برای تو می آموزم و عشق را در طعم گس مهربانی های کودکانه ات مزمزه می کنم. تو را دوست می دارم، دوست داشتنی از جنس عشق شاپرک به شمع، دوست داشتنی به قدر خدایواره ای پرستیدنی. من نفس کشیدن در هوای تو را دوست دارم و عاشقانه ترین واژه هایم را برای تمام کودکانگی ات نگاه داشته ام. آنقدر می خواهمت که می توانم در یک نگاه تو قربانی شوم و آنقدر دوستت دارم که می توانم به کلمه کلمه ای که می گویی، جان دهم. تو تجلی تمام پاکی دنیایی و من هنوز و همیشه تشنه "سه تا" دوستت دارم های توام و خوب می دانم که این عطش جاودانه خواهد بود برای من. مادر بودن برای تویی که سرشاری از عطوفت کودکانه و معصومیت خدای گونه چه تجربه ناب و پرستیدن تو چه عبادت بزرگی است. امروز سومین سال هم تمام شد و من چهارمین حضور تو را در متن زندگی ام تجربه می کنم تا یادم بماند که تو تا همیشه زیباترین رویای تعبیرشده ام باقی خواهی ماند...
*پی نوشت 1: پای آمدن نداشتم اما توانی برای تحمل دوری از مهربانانی که هرگز تنها رهایم نکردند نیز برایم نمانده بود و چه بهانه ای بهتر از تولد عزیز یکدانه ام برای بازگشت...
*پی نوشت 2: تا همیشه شرمسار مهربانی ها و همراهی های سهبا، سایه، فریناز و ر ف ی ق عزیز خواهم بود که در طول این مدت تنهایم نگذاشتند و دلیل اصلی بازگشتم به این دنیای مجازی بی مرز هستند.
[ چهارشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1391 ] [ 08:52 AM ] [ دختر مردابی ]
گاهی زمان در لحظه ای و یا روزی متوقف می شود گاهی لحظه ها می ایستند و مبهوت یک حادثه می شوند گاهی روزها به خود می بالند از اینکه بستر وقوع یک مهربانی تازه اند و امروز یکی از همان روزهاست تو آمده ای تا تجربه تازه ای از یک مهربانی ناب باشی مهرت را تجربه کرده ام و خوب می دانم که به قدر دریا پاک و زلال و جاری است...
تمام آرزویم برای همیشه های تو این است که شادی ات جاودان و آرامشت همیشگی باد تولدت مبارک مهربانم [ شنبه 29 بهمن ماه سال 1390 ] [ 3:20 PM ] [ دختر مردابی ]
مدتهاست منتظر یک حادثه ام و روزهاست که انتظار یک معجزه را می کشم. من لحظه ها را برای وقوع یک حادثه ناب بر دیوار روزمرگی هایم آویزان می کنم و ایمان دارم که بالاخره روزی از همین روزهای شبزده مفلوک، یک اتفاق، خون را به بستر تشنه و خشکیده رگهایم خواهد خواند. از این روزها و شبها که یکرنگند و سیاه، و از این همه درد که بی نگاهی به شانه های نحیفم، آرام آرام قد صبوریهایم را خم می کند، دلگیرم اما می دانم که در لحظه ای مثل همین لحظه های کرخت که هستی را در خفقان بودن سیاه کرده اند، صدایی الماسگون بر شیشه کبود و بی روزن چشمانم خواهد دوید و دنیایی نور در من هبوط خواهد کرد. دردهای این روزهای من به برده دارانی سخیف می مانند که سنگ های عظیم حقارتشان را برای بلند کردن، بر گوشت و استخوان من می چینند و من چقدر به شکسته شدن نزدیکم، هر چند هرگز نشکسته ام. حالا دست هایم، پربار پینه های رنج و چشمانم خانه همیشگی شب، تشنه صدای شگفت تواند. دوباره در من هبوط کن و چون استخوان خیمه فرو افتاده جسمم را برکش و چون پوست بر من بپیچ تا دیگر بارت بجویم، بگویم، بخوانم و بنویسم. دوباره به خانه چشمان من بازگرد اگر چه در هجوم بی رحم شب شاید تا همیشه تاریک بمانند اما تو که باشی خورشید حتی به بهای خونی شتک زده بر انگشتان فروشده شب در گلوی نور، از افق چشمان من بر خواهد آمد. تو که باشی تا همیشه شب را در نگاهم تاب خواهم آورد که ایمان دارم تمام تاریکی در صدای حضور غریب تو ـ تو که به من نزدیکتری از رگ گردن ـ تَرَک خواهد خورد. من برای ایستادن ایمان می خواهم، خدا می خواهم، پس به خانه شبزده چشمان من بازگرد. [ سه شنبه 11 بهمن ماه سال 1390 ] [ 12:13 PM ] [ دختر مردابی ]
انبوهی از واژه اینجا هست که فقط تو را می سرایند، انبوهی از کلمه که یکصدا تو را می خوانند. عجیب نیست؟ تو تمام بهانه ام برای نوشتن شده ای و تمام دلیلم برای عاشقانگی. واژه و قلم که با هم آشتی می کنند، فقط از تو می گویند و نام تو را در گوش زمان زمزمه می کنند و چقدر عاشقانه نوشتن برای تو آرامم می کند، درست مثل لالایی مادر آنوقت که از هول شب و تاریکی به آغوشش پناه می بردم. من در مرز یک حادثه ایستاده ام، حادثه ای که تو را به من و این لحظه های شبزده بخشید و حالا همه واژه های من، خود را در وسعت دامنگستر همان حادثه عزیز رها کرده اند. این روزها تو از همه لحظه های من چکه می کنی و من بی چتر در بارش بهارانه ات، تازه می شوم و واژه هایم را با باران بودن های تو غسل می دهم. تو که هستی می شود سوگند خورد به تقدس واژه؛ پس قسم به قلم، به کلمه و هر آنچه که تو را می سراید ... [ دوشنبه 26 دی ماه سال 1390 ] [ 12:11 PM ] [ دختر مردابی ]
دوباره مرور می کنم ... یک سلام ساده از سر تردید و من که انگار بهت زده لحظه ای هستم که میزبان من است... او روبروی من ایستاده بود، آرام و مهربان و دوست داشتنی با صدایی که انگار همه عطوفت دنیا را در خود جمع کرده بود. خوب یادم هست روزهای ابتدایی تیرماه بود و من قرار بود آنها را ببینم، سهبا و سایه را می گویم و چقدر این خاطره و من و شادی همخانه بودیم در این دیدار ... امروز تولد سهبا است، میلاد نرگس نازنین خوبی و مهربانی اش را همه می دانند، تکرار مکررات است گفتن از وسعت مهر و لطف این بانو که اگر چه متولد زمستان است اما چشمانش خانه همیشگی بهاری جاودانند. پس نمی گویم، نمی نویسم فقط آمدم تا واژه هایم را که تنها دارایی منند تقدیمش کنم و بگویم امروز این خانه مردابی نذر آمدن توست، نذر مهربانی های تو... امروز آفتاب این خانه از پسِ چشمانِ همیشه مومن تو بر خواهد آمد و تمام دعاهای من امروز وقف هرم دستان مهربان تو خواهد بود. دوباره آمدنت مبارک... تمام شادی دنیا سهم لحظه هایت که مبهوت مهربانی تواند...
*پی نوشت: مثل اینکه برای تبریک گفتن به تو کمی تاخیر داشتم اما زیباترین گل نرگس دنیا؛ این ناقابل را از من بپذیر *پی نوشت 2: این پست مخاطب خاص دارد، بنابراین همه کامنت ها را می خوانم اما بی پاسخ می گذارم. بگذارید به پای گرفتاری امروزم و اینکه همه گفتنی ها را گفته ام برای تولد سهبای عزیزم [ سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 ] [ 09:21 AM ] [ دختر مردابی ]
|
||||||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||||